عضو افتخاری شورای نگهبان شدهام
چشم مادرم روشن. چشم پدر اصولگرایم روشن. از ماه گذشته که روزنامه کیهان اسناد جاسوسیام را برای موساد و سیا افشا کرد، مُردم و زنده شدم تا به مامان و آقاجان بقبولانم که بابا من توی لندن فقط به درس و مشقم میرسم و وقتی برای اینجور تفریحات ناسالم ندارم. خدا را شکر که شاهد از غیب رسید و من هم بالاخره برای نظام مقدس جمهوری اسلامی مفید واقع شدهام.
امروز در پوست خود نمیگنجم. بلاخره پس از تحمل سالهای دشوار اتهامهای رنگارنگ اعم از فساد اخلاقی و مالی و حرفهای و دستکجی و دلبری و براندازی و تشویش اذهان عمومی و چه و چه، از همین امروز میتوانید این خبر میمون و مبارک و چیزهای دیگر را در سایتهای تابناک (بازتاب سابق) و عصر ایران وخبرگزاری آریا و بالاترین و حتی وبلاگها و سایتهایی در شهرستان های دور ایران و شاید هم تا فردا در رسانههای جهان مطالعه کنید و به این باور برسید که دایره اصولگرایی آنقدرها هم تنگ و باریک نیست و یک خبرنگار متهم به هزار کار کرده و ناکرده را هم برای خدمترسانی به ملتی که بیصبرانه منتظر قلمکردن پای نااهلان در عرصه انتخاباتی بودند، راهی هست.
ماجرا از این قرار است؛ منابع موثق خبری که همیشه میخواهند نامشان فاش نشود خبر دادهاند: «علاوه بر وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، دادگستری و سازمان ثبت احوال، مرجع جدیدی در بررسی صلاحیت نامزدهای مجلس مورد بهرهبرداری قرار گرفته است و گفته میشود تعدادی از نامزدهای مجلس هشتم به استناد کتاب «تحصن» نوشته مسیح علینژاد رد صلاحیت شدهاند. به گفته این منبع موثق، تعداد زیادی از نامزدهای نمایندگی مجلس از جمله مرتضی الویری، سهیلا جلودارزاده، مرتضی حاجی، ابولفضل شکوری و ... به دلیل شرکت در تحصن رد صلاحیت شدهاند و به شدت در حال رایزنی هستند تا ثابت کنند که در تحصن نقشی نداشته اند. اما گویا انتشار عکسهایی در کتاب تحصن برای آنان مشکل ساز شده است.»
میبینید راه خدمت به ملتِ همیشه درصحنه همیشه باز است و حتی میتوان در جوار برادران «وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و دادگستری و سازمان ثبت احوال» نیز خرد و بیمصرف نبود و مفید واقع شد. شگفتا که در تمام این سالها بیهوده بر برادران رنجدیده و نادیدهام که در فصلهای انتخابات شال و کلاه سفت میبستند تا مبادا کیسه و الک تعین صلاحیتها شل شود و اصلاحطلب ناجنس و نااهلی از آن به میدان رقابت افتد، (یا به قول مرحوم مشکینی بخوانید فضله موشی از الک نگذرد) خرده گرفته ام و چه بسا بیسبب خوراک خبری به بیگانه نیز دادهام غافل از آنکه در باور و نظر تنگ من و امثال ما نمیگنجید که روزی آثار خبرنگاری که هنوز لکه ننگ دزدی و دلبریاش برای کسب خبر پای ثابت خبرهای «ویژه» کیهان و یالثارات و روزنامه ایران است، در کنار چهار مرجع معتبر قانونی، اینچنین معتبر افتد. حالا ماندهام این فخر را به که بفروشم که خریدارش نزند برفرق سرم و نگوید؛ آخه بیچاره، یک بار هم خواستی مفید واقع شوی، چرا زدی پای رقیب شَل و شُل میدان را گرفتهای؟
آی مردانی که ظاهراً جز شما دل هیچ احدالناس دیگری برای این وطن نمیسوزد! شما که رحمی به این بنده بیمقدار و بیاعتبار کردهاید و خبرش هم نمیدانم از کجایتان به بیرون درز کرد که کتاب تحصن منفور ما تنها سند بیصلاحیتی این حضرات اصلاح طلب شده است، یک رحم دیگری هم به من میکردید و حداقل چشمتان را بر روی اسم و عکس این سردبیر محترم روزنامه ما میبستید. خوشتان میآید نان ما را آجر کنید؟ او که همت کرده و گفته اساساً از این تحصن مجلس ششمیها خوشش نمیآمده و ظاهراً از کتاب من هم خوشش نمیآید، خب شما هم همت کنید از خیر نام ایشان بگذرید. گواهی میدهم که آقای سردبیر فقط خواسته یک عکس یادگاری با متحصنین بگیرد. بهجایش بیش از دو هزار عکس از متحصنین و مشوقان آنها و مشوشان اذهان لطیف عمومی در اختیارتان میگذارم که از تحصن خیلی هم بدشان نمیآمد و اگر پا بدهد باز هم میروند یک گوشه مجلس تحصن میکنند و سرآخر استعفا میدهند برای دفاع از حقوق ملتی که میخواهند سر به تن این اصلاح طلبان زیادهخواه و زیادهگو نباشد.
برادر شکوری عزیز! شما که دستت این روزها سخت به کار خبر و حاشیههای داغ تر از خبرش بند است دیگر چرا به خاکی حاشیه زدهای؟ من که هنوز شک دارم این حرف و سخن از شما باشد:
«مطالبی که در کتاب تحصن منتشر شده صرفاً نوشته یک شخص است و نمیتواند مرجع اظهارنظر برای رد صلاحیت قرار گیرد اما گویا تعدادی از رد صلاحیتها بر همین اساس صورت گرفته است.»
آخر مرد مومن! هرکه نداند شما که حد و اندازه و قواره مرا در همان تحریریه اعتماد ملی دیدهای و خوب میدانی که آنقدرها هم در توان و قدرتم نیست که یک تنه در برابر اصلاحطلبانی که برای رفتن به قدرت اصرار دارند بایستم. تصورش هم دشوار است که خود را در برابر کسانی ببینم که هیچ باوری به تحصن نداشتهاند و بر اساس انتشار عکس و خبری از یک حضور معمولی در میان متحصنین یا نقطه نظرات سادهشان در کتابم، شده باشم عامل حذفشان از گردونه قدرت.
یا شما دست بردارید از این شوخی تلخ یا حالا که من آنقدر معتبر شدهام، بروم جلسهای با این حضرات مراجع چهارگانه بگذارم و شفاعت اصلاحطلبان را بکنم؟ کار خدا را چه دیدی شاید دری به تخته بخت برگشته من خورد و همین روزها با هواپیمای اختصاصی آمدند دنبالم که بروم در جلساتشان شرکت کنم و در مورد صلاحیت یا عدم صلاحیت داوطلبانی که اسم و عکسشان در کتاب تحصن آمده اظهار نظر صریح کنم.
باخبرشدم که تاجزاده هنوز نامه رد صلاحیت دریافت نکرده و بد تر آنکه این طرف و آن طرف هم می نشیند و فخرش را به رفقای رد صلاحیت شده اش میفروشد به گمانم باید به آنها یادآوری کنم که سریعتر نامه عدم صلاحیت را برای تاجزاده هم بفرستند آخر او پای ثابت تحصن بود ولی من هرچه گشتم عکسی از این عضو زیرک سازمانی نیافته بودم و لابد او هم یک چیزهایی می دانست از معتبر شدن ما در آینده و به این راحتی ها دم به تله عکاسان نمی داد.
به گمانم این روزها حسابی سرم شلوغ شود. اما خدا کند یادم نرود اگر به جلسه شورای نگهبان هم دعوت شدم تأکید کنم که اعضای سازمان مجاهدین اصلاً صلاحیت نفس کشیدن در هوای ایران را هم ندارند تا چه رسد به حضور در انتخابات. آخر هنوز پنجاه هزار تومان بابت همان چند کتاب تحصنی که خریده بودند را به این عضو جدید مراجع بررسی کننده صلاحیتها ندادهاند. که حالا ما به درک بدهکار همکار افتخاری و ریز جناب جنتی در شورای نگهبان شدهاند و حالا علاوه بر "توبه "از حضور در آن تحصن شنیع باید «توبه» از دیرکرد بدهکاریشان را هم ادا کنند تا مقبول نظر افتد!
پي نوشت:
اگر تاجزاده تاييدبشه، فسخ مي شه عقد ما. فخرالسادات محتشمي

نظرها
مسيح خانم، پس بگو از اول دو طرفه بازي كردي... حالا اين بخت برگشتگان اصلاح طلب، كه اينقدر قصد شفاف سازي اونطرفي ها رو زير سوال بردند، ديگه چه جوري به ملت مظلوم و هميشه در صحنه خدمات روشنگري برسونن( همون اصلاح طلبايي رو مي گم كه حتا پاي تحصن خودشون نمي ايستن و براي " خدمت " به مردم روي " كرسي هاي مجلس "، حاضرن تحصن كه چه عرض كنم، خيلي ديگه از ژانگولر هاشونم ( كه البته باز فراموش نشه كه فقط در جهت منافع مردم بوده ) به راحتي منكر بشن... اين ماييم مسيح علي نژاد كه چوب دوسر... ميشيم، اين تويي مسيح...
ندا | January 27, 2008 2:25 PM
سلام مسیح عزیزیم
دوست دارم چون صادقی چون بی شیله پیله ای .
دوست دارم چون دل مهربونت جای هیچ نفرت و کینه ای نیست .
مسیح جونم از نگاه ودیدگاهت به دنیا و مسایل جهان وایران خوشم میاد .
میشه بهم بگی از کجا می تونم کتاباتا تهیه کنم؟
من اصفهان زندگی می کنم .
برات بهترین آرزوهارا دارم .
پاسخ:
ممنونم عزيز. انقدرها هم خوب نيستم مثل الان كه گيجم از دوستاني كه به هرچي تحصن و نويسنده كتابش دارند بد و بيراه مي گن .
تلفن انتشارات:
02177530536
سمیه | January 27, 2008 2:35 PM
سلام با يک مطلب جديد اپم. منتظر حضور گرمت هستم.
علي احمدي نيا - خبرنگار | January 27, 2008 2:36 PM
فتاد سنگي زآسمان
گفت :مترس
اين همه پا و يك سنگ
گفتمش:چه مي گويي
بنگرببين
همين يك سنگ هم
از بهر پاي لنگ ماست
وقتي آدم بخواهد بسوزد چه فرقي ميكنه هيزمش خارجي باشه يا داخلي
ياشار | January 27, 2008 2:58 PM
چه فروشي كند تحصن! خوشحالترين كس از عضويت افتخاري سركارخانم هميشه دردسرساز مدير انتشارات كتاب «تحصن» است الان داره بشكونك ميزنه شديد! آي خنديدم!
پاسخ:
تو اين شرايط اوم ناشر بدبخت هم نگرانه منه . آخه ناشر برادرم هست و اون هم نگران . از طرفي بازار كتاب سردتر از اين حرف هاست كه با چهار تا خبر سايت ها يخش آب بشه و بشكن و بازار راه بيفته. پس فقط مي مونه بدنامي براي ما.
سلامت | January 27, 2008 3:02 PM
میخواستم بگم کاش مشخصات انتشارات رو میاوردی تو متن که دیدم تو نظرات زحمتشو کشیدی.
میدونی که گیر نمیاد
(تاج خار هم!)
وحید | January 27, 2008 3:11 PM
نکته یک: تو جدن بد شانسی
نکته دوم:آقایان نگهبان بی شرفی هم حدی داره
(با اینکه این چند وقته دیگه مثه قبل باهات حال نمیکنم و معتقدم زدی جاده خاکی اما الان خدا وکیلی خندم گرفته یکی دیگه یه گهی مخیوره میندازه گردن یکی دیگه)
ارنستو | January 27, 2008 3:29 PM
عزیزم یه چیزی بی رودربایستی بگم ؟؟؟ از همان زمانی که مسابقه یاد قلم مرحوم قاسمی را راه انداختی باید به هم کاسه بودن با شورای نگهبانی ها یقین پیدا می کردیم...I m kidding
میترا.م | January 27, 2008 4:30 PM
اینجا تهرانه یعنی شهری که هر چی که توش میبینی باعث تحریک
اینجا همه گرگن میخوای باشی مثه بره بذار چشم و گوشتو من باز کنم یه ذره
اینجا تهران لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش
اینجا جنگل , بخور تا خورده نشی , اینجا نصف عقده ای اند , نصف وحشی
اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه , روح مردم و زخمی و بیمار میکنه
همه کنار همن , فقیره و مایه دار , خفن توی تاکسی , همه میخوان کرایه ندن
حقیقت روشن , خودتو به اون راه نزن , روشنترش میکنم پس بمون جا نزن
خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم
خدا پاشو..... پاشدی , نشو ناراحت از کارم
کجا هاشو دیدی تازه اول کارم
خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم
نمکی با چرخش کنار یه بنزه , هیکلو چرخش باهم کرایه ی بنزه
من و تو اون بودیم از یه قطره , حالا ببین فاصله ی ما ها چقدره
دلیل چرخش زمین نیست جاذ به , پول که زمین و میچرخونه جالبه
این روزا اول پوله بعد خدا همه رعیت , ارباب , کدخدا
بچه میخواد با یتیمی بازی کنه , بابا نمیذاره یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره
همه آگاهیم از این بلایا حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا , نشیم فنا با همین بلایا
خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره , نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره !!!؟
. . . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.........¶¶¶¶¶¶............¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ....¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶....¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. ...¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶........¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶........¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶....¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ..¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. ...¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ....¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . ...........¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ............¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ..................¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ......................¶¶¶¶
الهام | January 27, 2008 4:54 PM
سلام مسیح جان. حالا که شدی عضو شورای نگهبان، تو رو خدا بی خیال پنجاه هزار تومن شو. خوبیت نداره :)
سمیه | January 27, 2008 5:00 PM
مسیح عزیز ، کاش ذکر میکردی که از فردا کتاب تحصن از دید مراجع شرع و فقیه در لیست سیاه قرار خواهد گرفت و چه ها و چه ....
ما که همین فردا کتاب را خواهیم گرفت و خواهیم خواند .
دوستان هم تا کتاب نایاب نشده و به گیر دست فروشهای بازار سیاه انقلاب نیفتادید عجله کند !!
اشکان | January 27, 2008 6:23 PM
به هر حال اين هم شيوه اي جديد است كه باد را ياد آور است
شاهد | January 27, 2008 7:57 PM
تبریک می گویم خانم علی نژاد . بالاخره یک عضو مونث هم وارد شورای نگهبان شد و این خود جای بسی افتخار است .
تنها به این فکر می کنم ملت ما 29 سال پیش چه می خواستند چه شد ، این روزها باز بهمن بوی حسرت می دهد ، حسرت آرزوهای برباد...
عطیه وحیدمنش | January 27, 2008 8:22 PM
ببين خانم علی نژاد !ميشه گفت ژورناليست با ذکاوتی هستی و قلمت بی سکته و منسجمه.بزرگنمايی و شانتاژم خوب بلدی که اينم شايد لازمه کارته.توی لندن برات آرزوی سرافرازی و انصاف و دقت و همه چيزای خوب ديگرو دارم.
farzad moshiri | January 27, 2008 8:39 PM
haal mikoni aazadio... dige veghaahato be aakharesh resoondan in aghaayaane dolate mehr o Adaalat!
raasti nagofte booodi to ham dom daaari, shenidam be dom koloftaa vasli, ey bala!!!!!
alaleh | January 27, 2008 9:28 PM
مسیح خانم عزیز.
لوبیا به شدت با ندا (کامنت یک) موافقه. وقتی پای قدرت در میونه (البته قدرت که نه خدمت به خلق، دروغگویی و کم حافظه بودن و مغلطه و ... همه مصلحت آمیز حساب می شه. دیگه اونجا آدم به مادرشم رحم نمی کنه.اصلاح طلب و دمکرات و فاشیست و ... اینا همه شوخیه.
لوبیا با
لوبیا | January 27, 2008 10:06 PM
1)ايميل زدم چرا جواب نداديد؟ نرسيد؟ دوباره ارسال ميكنم 2)راستي همانگونه كه فكر ميكردم داره بازار كتاب داغ ميشه البته من زرنگي كردم و عصر زنگ زدم 15 جلد سفارش دادم كه واسم بفرستند «تاجخار» هم سفارش دادم مسيح فكر ميكني تاجخارت دست كدام نهاد رو بگيره؟
پاسخ:
دوست عزيز فكر كنم باييد يه تلفن به روزنامه بزني و بگي با عكاسمون ، حجت سپهوند كار داري. موضوع عكس را به ايشان بگو.
سلامت | January 27, 2008 10:51 PM
بابا بیخیال مسیح ، هیچ چیزی رو جدی نگیر ، نه وقتی كه بهت می گن عشوه گری می كنی (به قول مادر بزرگم آهنگر عادلو میگم!!!) نه وقتی كه می گن بر علیه اصلاح طلبا كار میكنی. البته حتما كم جدی میگیری كه تا حالا دوام آوردی! خوش باشی.
پاسخ:
حق با شماست اما گاهي ، فقط گاهي كه آدم دلش مي گيره ...
سعید پورنجاتی | January 27, 2008 11:41 PM
باید بگیم پیوندتان مبارک یعنی؟ از این جماعت دوپا انتظار دیگه ای هم داشتی؟
کامبیز توانا | January 27, 2008 11:53 PM
منم توی اون تحصن بودم.البته روز آخر.از منم اگر عکس داری بهم بده بذارمش توی آلبومم.شاید یه روزی به درد خورد.
حامد | January 28, 2008 12:38 AM
شما شرم نمی کنی؟
چاکریم :)))
پاسخ:
راستش چرا. از خودم كه هنوز به اصلاحات اميدوارم..
کمانگیر | January 28, 2008 1:19 AM
hanoz vaghean be eslahat moataghedi? baba to ba inhameh kamalat aziz! ey darigh
birang | January 28, 2008 4:14 AM
۵-۶ سالی هست که نوشته هات رو می خونم و لذت می برم. نوشته هایت را می خوانم چون روزنامه نگاری هستی که به دور و برش دقیق نگاه میکند و با خودش و اطرافش صادق است. و از آن مهم تر-نوشته هایت را دوست دارم چون نشان از شخصیتی شجاع و روحی آزاد می دهد: زنی که چرندیات آدمهایی مثل شریعتمداری ملاک اخلاقیاتش را تعیین نمی کند. زنی که در جامعه مرد سالار ما با اعتماد بنفسی ستودنی به کار خود مشغول بود و مرعوب کوته فکران و بی خردان نگشت.زندگی کردن و کار کردن در کنار مردان کوته بین و قشری ایرانی برای زنان بسیار مشکل است و تاثیرات نامطلوب و مزمن در شخصیت انسان می گذارد. هر زن ایرانی با چنین مردانی یا به عنوان پدر یا شوهر و یا همکار سروکار داشته و دارد. مردانی که در میان خود جز به ریا و دغل نمی اندیشند و در شهر از دیدن چکمه بر پای زنان وسوسه صیغه ای دیگر جانشان را به آتش میکشد(متبرج می شوند)
می تونم بپرسم که در لندن چی می خونی و در چه مقطعی هستی؟(دانشجوها معمولا با اسم دانشگاه شون آدرس میدن نه با اسم شهر ولی فکر میکنم که ملاحظات امنیتی باعث شده آدرس لندن رو بدی)
یک مرد ایرانی از لس آنجلس.
پاسخ:
ممنونم از حضورتون. شما هم كه مثل ما هيچ نشوني نگذاشتين از خودتون . من اينجا مهمانم و بر مي گردم ولايتم..
Anonymous | January 28, 2008 4:36 AM
sharayete pasokh giri az shoma chist? man ke harchi minvisam bi pasokht mimone
shayad ham man aslan soal nemikonam!!!? nemidonam
movafagh bashid
پاسخ:
شما عزيزيد كه بي پرسش از ما پاسخ هم مي خواهيد.
Lida | January 28, 2008 5:21 AM
درود
در مملکتی که حتی از 70 نفر نویسندگان قانون اساسی اش را خودشان به اتهام های گوناگون مشروب خواری و زن بارگی آن هم در سن 80 و 90 سالگی به استناد به چشم مبارک شان سر بریده اند. در چنین زمانی کتاب شما که هیچ خودتان را هم برای استناد لازم دارند.
محدثه خیرخواه | January 28, 2008 7:49 AM
دروود
دستت درد نکنه این همه می گن نفوذی و نفوذی پس تو بودی تو این سالها و ما بی خبر. ای ول بابا خدمت گزار.
خسته نباشید وهمیشه پیروز و شاد. در حال انجام وظایف محوله هستیم.
حمید | January 28, 2008 8:17 AM
خبرش جالب بود؛باید تردید کرد در صداقت بعضی افراد؛باید خوشحال بود از شجاعت بعضی دیگرو باید آفرین گفت به عدالت همین ها که این بار خود صافی غربال گری را شروع کردند و نخواستند که شورای نگهبان خیلی سرش شلوغ شود.
حمید | January 28, 2008 9:14 AM
نمی دونم چی بگم.. بعضی وقتا قاطی می کنم که این طعم تلخ لبخندم از کدوم میوه این لجنزار وام گرفته. می بینی رد صلاحیت ها و گرونی ها و تعطیلی ها و گاز و برق و خلیج فارس و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو چطوری پشت دیوار غزه قایم کردن؟ نمی دونی روزی چند بار از بوی تعفن سیماعق میزنیم.. بگذریم..
به دل نگیر خواهرم. این نیز بگذرد. از اینکه با صداقت باز هم نوشتی خوشحالم که انتظاری دیگه نمی شد داشت. انگار داریم به جان هم میافتیم.. مبارک هفت جدمان.
بابالو | January 28, 2008 11:08 AM
هر دم از این باغ بری می رسد .. :-)
با خودم گفتم ببین بنجول بودن محصولات داخلی فقط محدود به حیطه صنعت و خدمات و تولید و این حرف ها نشده و ظاهرا رطوبتش همه جا از جمله سیاست رو هم گرفته..سیستم سیاسی داخلی بنجول رو ببین که نیروی اپوزسیونش انقدر تنزل مقام و منزلت داده که سر رد صلاحیتی که تحمیلی است و نشانه ای از سرکوب قانونی مثل بچه دبستانی ها به تب و تاب افتادند، اون ها که تایید شدند فخر فروشی می کنند (بابام واسم تایید صلاحیت خریده..ببینید چه خوشگله...دلتون بســوزه ...)و اون ها هم که رد شدند به چنان جبنی دچارند که تقصیر این فلاکت بزرگ و مصیبت عظیم رو به گردن یه خبرنگار یا نویسنده میندازن، شیر مردی هاشون تا همینجا جوابگوست و جرئت گرفتن یقه بزرگ تر از این ها رو ندارند. از طرف دیگه اوج بحران بنجولیسم رو ببین که این هدایت تقصیرات به یک خبرنگار معمولی و دهاتی و از همه جا رونده و دست از همه جا کوتاه و به همه جا نامرتبط و دور افتاده ختم شده، آدمی که سنگینی اسمش بزرگ تر از توان دوش های بی رمقش شده. سیستم بنجول محوری رو ببین که هنوز این خبرنگار نحیف با وجود همه سپر بلا شدن ها ( که تعدد و تکثرش به این باور رسوندتش که بخت برگشته است) دست از امید داشتن به این آدم های پاپتی بر نمی داره .. سیستم رسانه ای بنجول رو ببین که چقدر از نمایش بخت برگشتگی های این دختر زیادی امیدوار انقدر علاقه نشون میده، و اوج این بحران رو ببین که مهم ترین و سوژه ترین آدم های کشور از اون هایی که کمیسر متهمشون می کند تا اون بخت برگشته هایی که متهم می شوند چقدر بنجول هستند.
اسم چین بد در رفته عزیزم، اینجا پایتخت بنجول سازی های دنیاست.
رضا عظیمی | January 28, 2008 11:37 AM
اولا- سلام عليكوم. كيفي، حالي؟ ساق اولن صني. اينشاءالله نميري تاخودم سربه نيستت كنم. دووما- عريض كنيم خيدمت خانم كي شخص شخيص سركارباشيم كي الده اين ايصلاح طلبكاران بود ونبودشان فرقي نمي كنه. منظورم را موتوجه شوديم؟ اگر نشودم، مطلب را مي شكافيم تا موتوجه بشيم: بطور مثال شوما فرض كنيم كي دريك نمايشنامه نويسنده نمايشنامه چند تا شخصيت ايضافه گوذاشته باشه. اينا بودونبودشان فرقي نداريم. مگر زمان حكومت اينها طرف ديگر هركاري دلش خواست نكرد؟ تازه خود اينها هم كي تاتوانستند آتش روشن كرديم.همين زمان حكومت حجت الاصلاح آقاي خاتمي بود كي اون دانشجو را از طبقه سوم خوابگاه مأموران وزارت ايطلاعات پرت كردي وسط خيابان وداغش را بدل مادرش گذاشتند. خواستم بعريض شوما برسانم كي دردنيا عده زيادي ازآدمها هستند كي بود ونبودشان بحال بشريت تفاوتي ندارند. تازه بهتره اصلا سربه تنشان نباشه. بدميگويم بزن تو پوزه ام.
چاخان اوغلو | January 28, 2008 12:05 PM
:)
شاهد | January 28, 2008 1:51 PM
آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِنيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد
نسرين عليپور | January 28, 2008 2:23 PM
خانم علي نژاد حرف اين سايت هاي خبري را به اين راحتي باور نكنين. آقاي شكوري رو نمي شناسم و نمي دونم تا چه حد صحت داره ولي بقيه اونها از جمله آقاي حاجي رو مي شناسم و مي دونم كه به اين چرنديات (كه هيات اجرايي با استناد به كتاب تحصن افراد رو رد صلاحيت كرده باشه)مي خندند و به هيچ عنوان دنبال اين نيستند كه نبودن خودشون در تحصن رو انكار كنند.
گلنار | January 28, 2008 3:25 PM
سلام مسیح...
ازنماینده شهرم آبادان برایت بگویم که داستانش مضحک تر از این حضرات است. او درجریان تحصن مجلس ششم یک پای فعال بود وازقضا تصویرش با آن هیکل فربه آن جلو جلوترازخیلی های دیگر درنشریات سراسری چاپ شد او اصلاح طلب بود...صلاحیتش را برای مجلس هفتم دادند و او بی اعتنا به آنچه کرده بود درمجلس هفتم شدنماینده آبادان وحالا باز هم صلاحیت گرفته برای مجلس هشتم...بدبخت مردم آبادان...
سیدمحمدمیرفصیحی | January 28, 2008 4:27 PM
اين كتاب همين كه نام زيباي معصومه را از شما كه... گرفت جاي تقدير دارد و تقدير دو چندان كه موجب افشاي چهره منافقان گرديده است....عدو شود سبب خير ظاهرا حكايت كتاب شماست و هيات هاي اجرايي و نظارت
روزنامه نويس | January 28, 2008 5:09 PM
من نمی فهمم شما چرا اینقدر به انتخابات و اصلاحات فکر می کنید. این همه مشکلات مهم در دنیا وجود داره و شما خودخواهی را به مرز جنون رسانده اید. مگراخبار جانکاه تلویزیون را نمی بینید که در فلسطین مردم بیچاره چون اسراییلیها نمی گزارند اینها به اسراییل بروند و مردمشان را بکشند دیوار مرزی با مصر را منفجر کردند و کرور کرور به مصر می روند که تلویزیون و سیگار بخرند. طلفی ها هر چه راکت می اندازند و می خواهند دوستی راه بیندازند اسراییلیها خجالت نمی کشند و هی از خودشان دفاع می کنند.چرا در مورد این ظلم فریاد نمی زنید؟ مگر این همه دختران فلسطینی از شدت فقر در دوبی و ایران فاحشگی نمی کنند؟ نمی دانید چرا این همه دخترکان فراری در ایران همه شان عربی حرف می زنند؟کلی مردم فلسطین از شدت سرما و کمبود گاز فوت کرده اند. هر روز هم دانشجویانشان به دست اسراییلیهای جنایتکار به زندان می افتند و خودکشی می شوند. به فکر نابودی اسراییل باشید نه این بازیهای انتخابات و این لوس بازیهای اصلاحات. بروید رایتان را بدهید و شکر گزار باشید که به هر که می خواهید می توانید رای بدهید. کجای دنیا مردم اجازه رای دادن دارند؟
Anonymous | January 28, 2008 5:39 PM
سلام مسیح نازنین
نمی دونم این روزها باید به اتفاقات و حرف ها بخندم یا گریه کنم!
نمی دونم...این روزها تکلیف معلوم نیست انگار؛نمی دونم! هرچه هست احساس خوبی نیست این احساس استیصال و بلاتکلیفی و سردرگمی و...در هر حال "دشوار زندگی" رو باید آسان کرد.
از این منابعی که نقل خبر کرده اند توقعی نیست اما...
اصلا بگذریم!
"فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد"
پ.ن:مدت هاست می خوام بپرسم طرح جلد "تحصن" کار کیست؟
pasok:
kare ali kare dadash kochike.
ثمین | January 28, 2008 8:40 PM
وای چقدر تو معروفی مسیح علی نژاد و چقدر من ازاین شهرت گریزی تو خوشم می آید و چقدر تو بدت آمده که چندتا سایت اسم کتابت را آوردن و چقدر
ناراحتی و چقدر تو اصلاح طلبی و چقدر آدم بزرگی هستی واااااي
پاسخ:
اتفاقا خوشحال شدم از اينكه اسم كتاب و حاصل دسترنجم در چند سايت آمد و اما ناراحت از روندي كه براي نام بردن از اين كتاب طي شد. شهرت گريزي كجا بود مرتضي عزيز . همه ما به نوعي از آنكه حسن شهرت نصيبمان شود خرسند مي شويم..
مرتضی | January 28, 2008 9:03 PM
واقعا كه شرم آوره!!!خجالت نمي كشي كه با پررويي اعلام مي كني مزدور شوراي نگهبان شدي؟ بدا به حالت!؟اين مطالب كيهان هم براي رد گم كردنه!فكر كردي ما ساده ايم!؟
اما خداييش دمت گرم و ته خنا بدون
ي الف | January 28, 2008 11:18 PM
:)))khob inam az baziaye donyaye siasate hata vase kasaye ke mesle mano to siasat madar nistan va faghat minevisan,in niz begzarad,rasti in dafe chandome ke migam yebar oomadi be ma sarzadi va dige ham nayamadia?????
khatoon | January 29, 2008 12:55 AM
تا وقتی میخوان این اسامی تکراریشون رو راهی مجلس و شورا و ریاست جمهوری کنن٬ بذار رد صلاحیت بشن. یعنی من امسال هم باید باز می نشستم پای بابا و مامان و در و همسایه و دوست و آشنا که قربونتون بیاین باز به بهزاد نبوی و منتجب نیا رای بدین؟!!! فکر نمی کنی بر می گشتن و یه جوری نگام می کردن انگار به جای عقل در سرم پاره سنگ دارم؟ باید باز با استدلال احمقانه و نخ نمای انتخاب بین بد و بدتر دیگران رو اقناع می کردم؟ عمرا!
ghezghez | January 29, 2008 1:11 AM
وای که چقدر خندیدم!!جوش نزن رفیق. راست می گن لااقل کتابت فروش می کنه... شنیدم کمیاب شده P: من نمی دونم وقتی بدی وجود نداره چرا دوباره باید از بین بدتر و بدتر یکی رو انتخاب کرد...
راستی من سیاسی نویس نیستم اما سیاسی نویسان را دوست دارم :)))
بر خرمگس معرکه لعنت ... که برخلاف اسم عظیمش روحی به کوچیکی روح یک پشه داره...
من بدون سانسور | January 29, 2008 3:40 PM
از كوي دانشگاه چه خبر؟
ياشار | January 29, 2008 4:34 PM
تبريك ميگم! ميبينم كه باز هم يه افتخار جديد به افتخارهاي قبليت اضافه شده...
اما مسيح جان خدا رو چه ديدي! حالا كه يه كتابت مرجع شده، شايد راه واسه انتشار كتاباي بعديت هم باز بشه!!! نا سلامتي اينجا ايرانه...
راستي، الان يه لحظه به ذهنم خطور كرد كه چه كار خوبي كردم كه اين كتابت رو ازت گرفتم، چون احتمالن الانه كه ناياب بشه...
موفق باشي. هر جا كه هستي.
مريم | January 29, 2008 4:49 PM
اي ول دختر
مي بينم كه بازم آشوب به پا كردي!!!!!
وقتي فكر ميكنم كه تو چي تو كلته و اينا چي در موردت فكر ميكنن خنده ام ميگيره
ياد يه حرف پويان افتادم كه يه روز برام نقل قول كردي
اون بچه يه روز گفته بود مامان فكر هاي بزرگي تو كلمه.....
جالبه
بچه ها بزرگ ميشن
اما فكر بعضي ها بزرگ نمي شه كه هيچ هر روز كوچكتر از ديروز!!!!!!
يار دبستاني تو | January 29, 2008 7:47 PM
پس بالاخره خریدار عشوه گریهای تو هم معلوم شد ! از اون اول هم می گفتم با بالا بالاها میپری ها (;
معلوم نیست این ملاعمر با اون چشمای ناتوانش چطور عشوه هاتو دیده!
بیتا یاری - فریاد | January 29, 2008 8:01 PM
وای مسیح
دو ساعته دارم می خندم دختر. کلی مبتکرانه بوده کارشون. یاد گرفتم که وقتی دلیل کم میارم برای ثبت یه فرضیه به "آن جاهای دیگر" هم یه گریزی بزنم.
حالا اگه نامه بدم می بری واسه جنتی؟
نازگل بانو | January 30, 2008 5:19 AM
نمی دونم دیشب که داشتم بهت فکر می کردم چرا یهو دلم شورت رو زد مراقب خودت باش. راستی می خوای برگردی که چی رو ثابت کنی؟!!!
من بدون سانسور | January 30, 2008 9:10 AM
اَی اَی اَی اَی
÷س توو بی (نریمان) ره بابل دله رد صلاحیت هکردی.
اَی ....
****
میدون دار کفترباز
با عکس و یادداشتی به روزم
جواد بیژنی | January 30, 2008 9:39 AM
كدامين را چشمت اشارت مي كند
نازنين
ازادويله
اما خوار و هار
ياكه
بندوتاج خار و افتخار
...
زياد صحبت" تاج و خار"تان را مي شنوم آيا امكان دارد آنرا آنلاين خواند؟
pasokh:
na aziz. entesharat. 02177530536. mitoonid az tarafe ma hedye ham begirid.
ياشار | January 30, 2008 12:05 PM
مبارک!!
مهشاد | January 30, 2008 2:55 PM
سلام
باقی گفتنيها را به گمانم دوستان گفته اند.
من فقط نظر خودم رو ميگم راجع به اينکه چه جوری ميشه ايران رو ساخت، واقعاً ساخت.
تاريخ ايران تقريباً همه جور اتفاق تاريخی رو تجربه کرده: کودتا، انقلاب، حکومت شاهنشاهی، ديکتاتوری، ...
به گمانم مشکل ما اينه که فقط ميدونيم چی رو نميخوا هيم، ولی نميدونيم دقيقاً دنبال چی هستيم
و يا نميدونيم در چه قالبی خواسته هامون رو به دست بياريم. من فکر ميکنم ايران بيش از هر چيزی احتياج داره به آدم های تحصيل کرده ای که افکارشون به خوبی شکل گرفته.
ايران الان داره چيزی رو تجربه ميکنه به اسمه فرار مغز ها و شايد بشه گفت فرار نيروهای مستعد
اکثر ما افرادی که به خارج ايران اومديم برای تحصيل علم، آرامش و نظم اين کشور ها ما رو پايبند ميکنه
تقريباً همه شاکی هستن از حکومت، شرايط موجود رو قبول ندارن که البته ميشه گفت اکثرش منطقيه چون واقعاً هم ايران شرايط ثابت و منظمی نداره، ولی اگر روزی شرايط مهيا بشه که ما ايران رو اون طوری که باور داريم بسازيم، آمادگيش رو داريم؟ علم و دانش لازم رو کسب کرديم؟ آيا به اون مرحله از رشد فکری رسيديم که بتونيم افکار مختلف هم ديگر رو تحمل کنيم و کنار هم اون کشوری رو که دوست داريم کشور ما باشه بسازيم؟ يا قراره هميشه حسرت پيشرفت و اقتدار سايرين رو بخوريم؟
اگر ما جوونها ادعا ميکنيم که از نظر فکر رشد کرديم و مليتمون برامون مهمه، پس به گمانم تنها راه اثباتش اينه که خودمون رو براي ساختن وطنمون به بهترين شکل آمده کنيم. هر کسی نخواد فقط خودشو از بودن در ايران حاضر نجات بده .يادمون باشه: حتی اگر روزی بياد که همه ايرانيها خوشبخت باشن ولی نه در ايران، صرف اينکه در خارج افتخاری برای ايران باشن کفايت نميکنه
خيلی از ماها نسل قبل رو سرزنش ميکنيم که با انقلاب آينده ما رو خراب کردن (اگر چه هيچ کدوم از
اون آدما همچين چيزی رو در سر نداشتن، اونا هم مثل الان ما دنبال بهتر شدن بودن به گمانم)،به هر حال بهتره طوری پيش بريم و محتاطانه دست به هر اقدام و تحولی بزنيم که بدهکار نسل بعد نباشيم.
اگر خانوم مسيح قبول داشته باشن، فکر ميکنم بشه روی اين قضيه بيشتر صحبت کرد، به هر حال اگر تغييری در روند اداره ايران در پيش باشه و ما قرار باشه جایی در ايران آينده داشته باشيم، بايد اينو قبول کنيم که همين آدمها و همين جوانها بايد بعد در کنار هم کار کنن (حالا در هر سطحی)
آدمهایی که مسلما از قشرها ی کاملاً مختلف فکری و اجتماعی و .. هستن، ولی ساختن ايران ايده آل هدف همشونه ،پس چه بهتر که از حالا باب گفتگو باز بشه و سنگ هاشون رو با خودشون وا بکنن تا مثل رهبران امروز بعد چندی، هزار فرقه نشن در حالی که همه با يه هدف راه رو پيش اومده بودن.
در ضمن خانوم مسيح يه سؤالی هم داشتم، تو لندن کجا ميشه کتاباتون رو پيدا کرد؟
پايدار باشيد
پاسخ:
ممنونم عزيز. . در لندن جايي نيست كه بشه كتاب رو تهيه كرد . ممنونم ازتون براي پيگيري..
یک ایرانی | January 30, 2008 7:11 PM
رسوایی بزرگ روزنامه اصولگرا در فارس
روزنامه سبحان به مدیر مسئولی محمد علی حیاتی نماینده فعلی و اصولگرای شهرستان های مهر و لامرد در استان فارس در روز پنجشنبه اقدام به چاپ عکسی منتاژ شده در صفحه اول خود نمود.
در این عکس که تصویری از جریان راهپیمایی نمایندگان مجلس در اعتراض به جنایات اسرائیل بود آقای حیاتی و روزنامه وابسته به ایشان با بریدن تصویر آقای حداد عدال از یک تصویر دیگر و قرار دادن ناشیانه آن در کنار آقای حیاتی موجب تعجب مخاطبان خود گردید. نکته جالب این که مونتاژکار ناشی این روزنامه به این امر دقت ننموده بود که سه ردیف عقبتر و در کنار موسی قربانی آقای حداد در حال راهپیمایی بوده است .
این گاف بزرگ و رسوایی بزرگ از آنجا سرچشمه می گیرد که آقای حیاتی در حوزه انتخابیه خود با وجود رد صلاحیت 4 نفر اصلاح طلب که سابقه درخشانی دارند و 2 نفر از آنان از مدیران ارشد دولت اصلاحات بوده اند دچار ریزش آراء شدیدی شده است ولی اصلاح طلبان گزینه مطرح خود یعنی مشاور وزیر کشور دولت اصلاحات و امام جمعه برازجان در طول 20 سال و از افراد محبوب در این دو شهرستان جنوبیرا به میدان فرستاده اند.
احساس خطر آقای حیاتی و روزنامه سبحان تا بدان جا پیشرفته است که از همچنین اعمال خفت باری نیز دریغ نمی نمایند.
حال باید از مردم مدد گرفت که خود قضاوت کنند که چرا بعضی ها با پشتوانه حمایتی و به نام ارزش ها وغیره افکار عمومی را به سخره می گیرند؟ تصویر اسکن شده صفحه اول روزنامه سبحان در کنار عکس اصلی خبرگزاری مهر برای دیدن عموم آورده شده است.
جریان کامل موضوع و عکس های فوق در آدرس زیر موجود می باشد:
http://mohrestan.blogfa.com/86112.aspx
http://mohrestan.coo.ir/
یک روزنامه نگار شیرازی | January 30, 2008 8:53 PM
مسیح جون آدرس وبلاگ من عوض شده.مرسی که تغییر می دی.
خاطره | January 30, 2008 11:34 PM
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم ....
دیوانه !!! ول کن .. پنجره سیاست رو برای چند روز ببند و از یک دریچه نو نفس بکش ...
دردهات واسم دردآوره ... قرص .. دوا.. شورای نگهبان... صورتی که روز به روز آب میره ... دوستان ناشگونی که روز به روز فربه میشن ... بی دیدن حال نزار تو .. هنوز پرنده باغچه ی روبرویی من از ۲ صبح شروع به خوندن میکنه ... بیا به همنوایی شبانه .. راستی میرا هم کامنت دونیش رو به خاطر گل روی تو باز کرد !!!!منو که محل نمیده باز هم ایول به دم مسیحایی تو ...وحشی روزهای ۳۰ سالگی تو : م. م
مریم مسیح | January 31, 2008 12:47 AM
راست مى گويد مريم مسيح... اما تو نمى توانى،تو همينى.
رهگذر... | January 31, 2008 7:38 AM
سلام از بابت ارتقا ،تبریک می گویم!!
چند وقت دیگر مشوی "ولی فقیه"
آنوقت به شمال بیا و مردم را از سرما و بی گازی نجات بده .
شعار ما شمالی ها:ای رهبر آزاده،گاز هاده،گاز هاده!!!
شمالی | January 31, 2008 8:01 AM
سلام
به يكي از شجاع ترين و پاك ترين دختران وطنم
چقدر در سياست بدنبال پاكي هستي آنها هم آدم هايي اند مثل من و تو همن قدر كه بتوانند اندكي زندگي مردم را بهتر سامان دهند از قبلي ها بهترند
و به تو كه بسيار اميدوارم خداوند جهان را كه خلق كرد شيطان را هم دخالت داد پس حضور شيطان را در همه جا به رسميت بشناسيم و آمدن اصلاح طلبان ولو اينكه انگيزه هايي نه چندان شريف داشته باشند را تقويت همين قدر كه بتوانند اندكي از رنج هاي مردم بكاهند كافي است.
خدانگهدارت
حميد | January 31, 2008 1:31 PM
سلام
گفتم این خاطره نویسی عاقبت نداره حالا یا برای نویسنده ش یا برای بخت برگشتگان سوژه
مسیح لطفا زود اصلاح کن یادداشتت رو :
نامه ردصلاحیت همسرجان رو با دست مبارک خودم گرفتم جانم و حواشی را نیز به رشته تحریر درآوردم که برای تاریخ بماند در روزنه ثیت و ضبط است :)
برقرار باشی
راستی توقیف زنان هم تسلیت :(
پاسخ:
سلام عزيز. از ديدگاه من كه عاقبت خوش اش به ترس و پا پس كشيدن حضرات اصلاح طلب نيم بند نيست كه مي زنن زيرش . همسرجان شما هم كه مايه افتخار ماست وقتي آوار نمي شود سر نويسنده و نمي گويد ما اصلا آن خاطره را قبول هم نداريم تا شايد روزنه اي براي تاييد بيابد. لينك مي كنم دوست عزيز تا تا ثبت شود هستند كساني كه ننگ اين تاييد به هر قيمتي نمي ...
محتشمی | January 31, 2008 4:16 PM
مسیح عزیز& حال ما چه کنیم که آرزوهایمان را بر آب ساختهایم و در قحطالرجال این خاک چشم به این اصلاح طلبان داریم!
سهراب | January 31, 2008 4:27 PM
سلام.تورا به خاطر نوشتن دوست میدارم و نه برای اصلاح طلب بودن تورا به خاطر ن و القلم و ما یسطرون دوست میدارم ...خرده داستان نویس شکار دوستی هستم که فرق بین جرات و انگ دار غاز بودن را میدانم ..هم ولایتی برای مبارزه با تعصب وافراط گرایی تا اخرین نفس اماده ام...مقاله های اتشینت مرحمیست برای دل زخم خرده ما...درزیر سایه خدای قلم باشی...هادی نجفی از بابل
hadi | January 31, 2008 10:48 PM
ممنونم مسیح عزیز و مهربانم. من میخوانم اینجا را همیشه. هر چند پر از حسرت. هر چند با دیواری بیهیچدریچه، پیش ِ رو.
زهرا | February 1, 2008 2:27 AM
سلام .راستش واقعا خوشحال میشم.که وبلاگم نظاره گری چون شما داشته.راستش منم یه جورایی نظاره گر وبلاگ شما هستم.در مورد این پستتون هم راستش نمیدونم چی بگم.
یه چیز دیگه اینجا بعضی ها بهتون سلام میرسونند.
(یکی از اونهایی که تو مدرسه به جاشون انشا مینوشتی!!!)
پاسخ:
در مورد پست آخرم طنز تلخي بود كه خودم هم نمي دونم چي بايد مي گفتم . در مورد سلام هم زحمت بكشيد سلام ما رو هم به اهالي روستاي اونايي كه جوياي حال اند برسونيد و بگيد ما هنوز هم داريم براي ديگراني كه دوست داريم انشا مي نويسيم.
روستایی | February 1, 2008 8:43 AM
سلام خوبی؟
لینکت کردم رفیق[چشمک]
غریبه | February 1, 2008 7:01 PM
سلام مسیح
بالاخره معلوم شد پاشنه آشیل این اصلاح طلبها !!!
می دونی مسیح جان، قضیه این استناد به کتاب تو من رو یاد جمله معروف انداخت که جناب آقای اصولگرا گفت:" ثبت نام فله ای، رد صلاحیت فله ای هم داره"
یعنی آقایان اعتراف دارند که فله ای رد صلاحیت کردند.
مسیح تو شیراز برای عضو دو دوره مجلس و یک دوره شورای شهر نوشتن: عدم التزام به اسلام.
یکی دیگه رو با 6سال سابقه جبهه، 60 درصد جانبازی، 4سال سابقه مدیر کل بودن که دو سالش تو همین دولت اصولگرا بوده و سه سال متوالی مدیر نمونه کشوری که باز هم دو سالش در دوره خود آقایان بوده رو عدم احراز یا احراز عدم صلاحیت زدن و السلام.
هاشم | February 2, 2008 12:22 PM
in noe negaresh jazzab o be del neshastanist. hamisheh khabarnegare foghola'ddehi budi amma in tahavvole sabk- sadeh nevisi- noghteye atfe karat ast. omidvaram dochare ghorbat va deppression nashavid.va omidvaram bargardi va hamchenan ghalame zibayat zinate matbuat bashad.ba khanome Raf'ati dar daneshkadeh chand bar zekre kheyrat bud.
pasokh:
mamnoonam aziz.
mahmood ahmadi | February 2, 2008 2:01 PM
خدا تورا مورد رحمت و مغفرت قرار دهد . . . انشاا... !!!
توبه فراموش نشود هر چند که توبه گرگ همانا . . .میباشد . فقط همین !
اصغر | February 4, 2008 12:55 AM
اینها نمکشان گندیده مسیح جان...
لاله | February 4, 2008 3:34 PM
مسیح عزیز من فکر می کنم خودت هم کمی در ایراد اتهاماتی که به تو منتسب می شود مقصر باشی. مثلا اگر عنوان کنی که در لندن چه می خوانی یا در کجا درس می خوانی مثل همه بچه هایی که الان اونجا دارن تحصیل می کنن و وضعیتشون روشنه ( حسین درخشان - پرستو دوکوهکی - هنگامه شهیدی - لیلا موری و سحر مرانلو) و همه هم می دونن این شبه برای کیهان درست نمی شه که تو واسه موساد و سرویس های اطلاعاتی دنیا داری دوره می بینی. به نظر من کسی که در حد مبتدی با انگلیسی آشناست نمی تونه با اون امکانات و هزینه های گران در لندن فیلم کوتاه تهیه کنه و اینا همه نیاز به حمایت و هزینه داره. به نظر من اول از همه باید خودت را درست معرفی کنی تا درست راجع بهت قضاوت بشه.این مواردی که گفتم فقط برای این بود که بهت بگم که شاید کسانی که بهت خط می دن مشاوران خوبی نیستند. به دور و برت کمی دقت کن دوست خوب من!
یک هم قبیله ای | February 5, 2008 7:38 PM
می گم می تونم بپرسم که هزینه بنیاد یاد قلم رو موساد تقبل کرده یا سرویس های اطلاعاتی امریکا؟ آخه دختر جون تو خودت نیاز به حمایت داری چطور می خوای این اداها رو در بیاری؟
آشنا | February 5, 2008 7:57 PM
خوبه ... ماهیت واقعی خودت را نشان دادی !!!
حامد | February 6, 2008 12:11 AM